چهارشنبه, 09 تیر 1400 ساعت 13:09

پایان شب سیه سپید است

خلاصه مطلب: ماجرای عبرت انگیز مسافرت دو روزه‌ی من به تهران برای یک شغل دولتی و در نهایت استخدام نشدن، برگشتن به خانه و رسیدن به یک موفقیت بزرگ که حتی فکرش رو هم نمی‌کردم.

چند وقت پیش بود که یکی از دوستان دوران دبیرستانم بهم زنگ زد و شروع کرد به احوال پرسی. همینطور که پشت تلفن داشتیم باهم خوش و بش می‌کردیم، صحبت‌مون به مسائل کاری و آینده‌ی شغلی رسید. من از وبسایت باگنامه و کارایی که می‌کردم گفتم، اونم می‌گفت که یه پارتی پیدا کرده و به واسطه‌ی اون تو یه شرکت دولتی (که نمی‌خوام ازش اسم ببرم) استخدام شده و الانم یه کار دولتی با حقوق، بیمه و امریه سربازی داره و در کنارش داره ادامه تحصیل هم میده. اون زمان با شنیدن این حرفا براش خوشحال شدم ولی همش توی ذهنم با خودم می‌گفتم: «این پسر توی دبیرستان که با ما همکلاسی بود، کمی تا حدودی مشنگ میزد... حالا چطور شده که چنین شغلی پیدا کرده و توی فلان شرکت استخدام شده؟!؟!» اون روز هم گذشت و در آینده همینطور تماس‌های رفیق دبیرستانی ما بیشتر و بیشتر شد تا اینکه یه روز زنگ زد و بهم گفت که اگه اهل کار هستم و با کار کردن تو یه شهر دیگه مشکلی ندارم، بره با آشنایی که توی شرکت داره صحبت کنه و برام یه فرم معرفی‌نامه بگیره. بعدشم اون فرم رو پر کنه و بفرسته به بخش کارگزینی شرکت تا شاید منم بتونم اونجا استخدام بشم. منم که بهش فکر کردم، دیدم کار بدی نیست و بهش جواب مثبت دادم. بعدش هم با خونوادم مشورت کردم و بهم گفتن بیشتر راجب اون شرکت تحقیق کنم و اگه کار واقعیه، فرصت رو غنیمت بشمرم و برم برای مصاحبه‌ی کاری. 

خلاصه منم رفتم توی اینترنت تحقیق کنم و دیدم که فلان شرکت دولتی وجود داره و حرفایی که دوستم راجبش می‌زده، حقیقت داره! منم به واسطه‌ی اعتمادی که به دوستم داشتم، به بقیه‌ی حرفاش هم اعتماد کردم. خلاصه یه هفته‌ای گذشت و دوستم بهم خبر داد که برای مصاحبه‌ی کاری پذیرفته شدم و تا یکی دو روز دیگه کارامو بکنم و برای یه هفته‌ای بیام تهران. اون موقع تموم هم و غم من این بود که اگه توی مصاحبه قبول بشم، اونوقت آینده‌ی باگنامه چی میشه؟!؟! منم که اون زمان لپ‌تاپی نداشتم و به خاطر شرایط بد اقتصادی خونواده و قیمت‌های نجومی نمی‌تونستم لپ‌تاپ بخرم. درست همونطور که سه سال قبلش هم قیمت‌ها خیلی ارزون‌تر بود و نتونستم بخرم! به خاطر همین لپ‌تاپ نداشتن هم مجبور بودم خونه نشین بشم و با اون کامپیوتر قدیمی که داشتم، وبسایت باگنامه رو سرپا نگه دارم. خب طبیعتا بخاطر این مسئله خیلی نگران بودم، چون بالاخره تنهایی و با دست خالی کلی زحمت و سختی کشیده بودم که وبسایت باگنامه به اینجا برسه. ولی خب اون روزا توی شرایط بد اقتصادی بودیم و همه‌ی زحمات من به یه لپ‌تاپ فسقلی و یه مشت دلار بند بود money-mouth

با وجود همه‌ی مشکلات، چمدونم رو بستم و با اتوبوس راهی تهرون شدم. توی اتوبوس که بودم، داشتم به این فکر می‌کردم که وقتی به تهرون رسیدم، تک و تنها تو شهر غریب چیکار کنم؟!؟! نکنه به مشکل بربخورم؟!؟! و هزار و یه جور فکر و خیال دیگه که می‌خواست توی دلم آشوب راه بندازه!!! برای اینکه آروم بشم، هندفری رو توی گوشم گذاشتم و تا صبح آهنگ گوش دادم. بالاخره اون چند ساعت هم توی اتوبوس گذشت و صبح زود (حدودای ساعت ۵ و ۶) به ترمینال جنوب رسیدم. از اتوبوس پیاده شدم و راه خودمو به ترمینال پیدا کردم. یکم توی ترمینال چرخ زدم، یه چیز مختصری خوردم و چند ساعتی منتظر موندم تا ساعت ۱۰ صبح بشه و دوستم بهم زنگ بزنه و بگه چیکار کنم.  بالاخره ساعت ۱۰ صبح شد و دوستم بهم زنگ زد و گفت که سوار فلان مترو بشم و برم فلان جا. منم که با تهران و متروهای اونجا آشنایی نداشتم، کشون کشون با یه چمدون راه افتادم و با سوال پرسیدن از این و اون، بالاخره به جایی که دوستم گفته بود رسیدم. بعد از اون دوستم دوباره بهم زنگ زد و گفت برم فلان پارک منتظر بمونم تا اونم بیاد. منم رفتم اون پارک رو پیدا کردم و مثل این آواره‌ها چند ساعتی توی پارک منتظر موندم تا اینکه دوستم دوباره بهم زنگ زد و گفت که برنامه عوض شده. حالا باید دوباره سوار مترو بشم و برم فلان ایستگاه. منم گفتم تا اینجا که اومدم، پس بقیش هم میرم. از همون اولش که سوار مترو شدم، حس ناامیدی عجیبی بهم دست داد.

تاحالا این همه آدم خسته و بی‌روح یه جا ندیده بودم!!! خدایی من که یه مسافر خسته و آواره با یه چمدون توی دستم بودم، از آدمای توی مترو سرزنده‌تر بودم!!! ولی هرچقدر هم که پرطراوت و سرزنده باشی، بازم انرژی بی‌روح و مرده‌ی شهر وجودت رو تسخیر می‌کنه. خلاصه بعد از اینکه دوباره از مترو خارج شدم، توی خیابون‌‌های شلوغ و ترافیک وحشتناک تهرون آواره بودم تا اینکه بالاخره موفق شدم دوستم رو ببینم. متاسفانه ساعت از ۲ ظهر هم گذشته بود و خارج از ساعت اداری محسوب می‌شد. ولی خب بعد از سلام و احوال پرسی، منتظر موندیم تا یکی از اعضای شرکت بیاد و خارج از ساعت اداری بهم راهنمایی بده. یه ساعتی هم برای رسیدن ایشون منتظر موندیم و بعد از اون هم راه افتادیم و با مترو به سمت کرج حرکت کردیم. به کرج که رسیدیم، بازم با یه چمدون توی دستم آواره‌ی کوچه‌ها و خیابون‌ها بودم که اون عضو شرکت و راهنمای ما، بهم گفت: «اگه بخوای می‌تونی الان خونه بگیری و بری استراحت کنی و از فردا شروع کنیم. اگه هم نمی‌خوای که بهتره الان من با چند نفر از اعضای شرکت هماهنگ کنم تا بریم با اونا هم آشنا بشیم و مصاحبه کنیم.» من از همه چیز بی‌خبر هم بله رو گفتم و با کلی خستگی و کوفتگی، دوباره کشون کشون با یه چمدون خودمو توی کوچه و خیابون‌ها آواره کردم. اولین مصاحبه رو توی یکی از پارک‌های کرج انجام دادیم. بعد از اون دوباره آواره‌ی کوچه و خیابون‌ها بودم تا اینکه دومین مصاحبه رو هم توی یه پارک و محله‌ی دیگه انجام دادیم. مصاحبه‌ی سوم هم به همین صورت انجام شد و من این وسط مشکوک شده بودم. با خودم می‌گفتم: «این دیگه چه کار دولتی‌ای هست که مصاحبه‌هاش توی پارک‌ها انجام میشه و هرکسی هم که باهاش مصاحبه می‌کنم، لحجه‌ی مشهدی و خراسانی داره؟!؟

ولی خب من که تا اینجاش اومده بودم، با خودم گفتم تا تهش برم و ببینم بالاخره قراره آخرش چی بشه. بعد از انجام مصاحبه‌ها، دیگه هوا تاریک شده بود و اینا هم در تلاش بودن تا برای من یه خونه با قیمت مناسب پیدا کنند که شب رو اونجا بمونم. خلاصه بازم با پای پیاده و یه چمدون توی دستم، آواره‌ی کوچه و خیابون‌ها بودم تا اینکه بالاخره یه خونه برام پیدا کردند. منم دیگه آخرای شب تونستم سرم رو زمین بگذارم و یکم استراحت کنم. توی صبح دومین روز، داشتیم آماده می‌شدیم که بریم سمت شرکت و کارای رسمی رو انجام بدیم. ولی صبر کنین wink دقیقا از همینجا بود که ماجرا ۱۸۰ درجه تغییر کرد و حقیقت رو فهمیدم. همینجا بودم که فهمیدم همه‌ی شک‌هایی که راجب کار و این ماجراها داشتم، درست و به جا بوده. قبل از اینکه خونه رو تحویل بدیم و بریم، اون راهنمای ما شروع به صحبت کرد و بالاخره فهمیدم که کار دولتی و امریه سربازی و اینا همش پشم بوده!!! در واقع من برای کار تو یه شرکت بازاریابی دعوت شده بودم surprised اون لحظه فقط داشتم به روز قبلش و اون همه سختی و آوارگی که تحمل کرده بودم فکر می‌کردم. اونم برای یه دروغ!!!

احتمالا همه‌تون انتظار داشتین که توی این سکانس یه جنگ و دعوای حسابی شکل بگیره و بعدش با کلی عصبانیت، وسایلم رو جمع کنم و برگردم خونه‌مون... ولی باید خدمت‌تون عرض کنم که کاملا برعکس واکنش نشون دادم و سعی کردم آرامش خودمو حفظ کنم frown راهنمای ما داشت برای خودش راجب کار توضیح می‌داد ولی توی سر من داشت کلی فکر و خیال می‌گذشت. درست شب قبلش بود که پدر و مادرم زنگ زده بودن تا حالم رو بپرسن. پدرم هم برای اینکه بهم دلگرمی بده، گفت که اگه قبول بشم برام لپ‌تاپ می‌خره و... . ولی من باور نمی‌کردم، چون توی شرایط اقتصادی بدی بودیم. همش با خودم می‌گفتم که بابام قراره این همه پول از کجا بیاره تا توی اوج گرونی لپ‌تاپ بخره undecided خلاصه کلی فکر و خیال توی سرم بود و نمی‌دونستم باید چیکار کنم، به خونوادم چی بگم و... . از اونجایی که داداش بزرگترم قبلا توی یکی از همین شرکت‌های بازاریابی شبکه‌ای ایرانی (که نمی‌خوام اسمش رو بگم) کار می‌کرده و ۸ سالی عمرش رو انجا تلف کرده، من با خودم می‌گفتم که به احتمال ۹۹ درصد این کار رو قبول نمی‌کنم. ولی خب اون راهنمای ما می‌گفت که برای فلان شرکت خارجی (که بازم نمی‌خوام ازش اسم ببرم laughing) قراره کار کنیم و اصلا قواعد بازی با اون چیزی که تو شرکت‌های ایرانی هست فرق داره، درآمد ما اینجا به دلار هست، اصلا نیازی نیست هرماه خرید کنی، همش افراد زیادی رو به سیستم معرفی کنی و از همین حرفا. بعضیا اینجای قصه کنار می‌کشند، خیلیام مجذوب این حرفا می‌شن و ادامه میدن. ولی این واسه‌ی من تازه شروع ماجرا بود.

بعد از اینکه صحبت‌های آقای راهنما تموم شد، من تصمیم گرفتم ادامه بدم و بیشتر با کار آشنا بشم. با این وجود هنوز ته دلم می‌دونستم که قرار نیست این کار رو قبول کنم. ولی ادامه دادم تا برای خودم بیشتر وقت بخرم و پیش خودم شرایط رو بسنجم تا بهترین تصمیم رو بگیرم. دوباره اون روز هم کشون کشون با یه چمدون توی دستم، آواره‌ی خیابون‌ها و پارک‌ها بودم و با آدمای مختلفی از این تیم بازاریابی شبکه‌ای مصاحبه کردم. هربار هم که یه نفر جدید می‌اومد، طوری رفتار می‌کردم که انگار مشکلی نیست و من تمایل دارم بیشتر و بیشتر با کار آشنا بشم. دیگه کم‌کم شب شد و منتظر آخرین نفر بودم که بیاد و توی پارک باهاش مصاحبه کنم. هوا داشت کم‌کم سرد می‌شد که یهو باد هم شروع به وزیدن کرد و ما بیشتر احساس سرما و یخ زدگی کردیم frown ولی با این وجود مصاحبه با این نفر آخر از اون قبلیا نفس‌گیرتر بود و بیشتر طول کشید. همینطور که داشتم پیش می‌رفتم، اطلاعات بیشتری راجب کار به دست می‌آوردم. اطلاعاتی که باعث می‌شد تصمیم برای ادامه ندادن قطعی‌تر بشه. همینطور که بحث ادامه پیدا می‌کرد، کم‌کم داشتم می‌فهمیدم برای این کار باید بهای سنگین و زیادی پرداخت کنم. بهایی به اندازه‌ی چندسال عمرم، بیخیال شدن دانشگاه (اونم درست وقتی که بیشتر از نصف راه رو اومده بودم) و از همه مهم‌تر ول کردن باگنامه که مثل بچه‌ی خودم براش زحمت کشیده بودم تا به اینجا برسه!!! اما با همه‌ی گزینه‌های روی میز، من همچنان سر مواضع خودم وایساده بودم و مقاومت می‌کردم laughing اینجا بود که یهو تلفن اون شخصی که داشتم باهاش مصاحبه می‌کردم زنگ خورد و رفت‌ تا با دوستاش راجب این مسئله مشورت کنه. اما بعد از پایان تماس، تصمیم نهایی راجب من گرفته شده بود و اونا منو مثل یه مهره‌ی سوخته کنار گذاشتن undecided

درسته که باید برمی‌گشتم خونه‌مون ولی پیش خودم از انتخابی که کرده بودم احساس رضایت داشتم و از بازگشتم به خونه هم حسابی خوشحال بودم. اینطور که به نظر میاد، توی اون سکانس دیگه کارم تموم شده بود. اما این تازه شروعی واسه‌ی نقشه‌های شیطانی من بود cool غیر از من خیلیای دیگه هم هستن که با این استراتژی دروغ به یه کار دولتی دعوت می‌شن ولی بعد می‌فهمن که ماجرا از چه قراره. این ممکنه برای هرکسی توی زندگیش اتفاق بیفته. وقتی هم که اتفاق می‌افته، بستگی داره که توی اون موقعیت چطوری برخورد کنی و  چه تصمیمی بگیری. منم تصمیم گرفتم از همون استراتژی دروغ استفاده کنم و برای مدتی حقیقت رو از خونوادم مخفی نگه دارم. آخرای شب بود و از همونجا یه تاکسی به مقصد ترمینال جنوب گرفتم. طبق معمول مامان و بابام تماس گرفتن تا حالم رو بپرسن و منم بهشون گفتم که دارم برمی‌گردم. اونام که فکر می‌کردن قراره یه هفته‌ای اونجا بمونم، تعجب کردن و ازم پرسیدن که نکنه قبول نشدم؟!؟! ولی من حقیقت رو مخفی نگه داشتم و چیزی رو بهشون گفتم که اصلا انتظار شنیدنش رو نداشتن!!! 

می‌دونین؛ هرچقدر دروغ بزرگتری بگین، مردم اونو راحت‌تر باور می‌کنن. من از استراتژی دروغ استفاده کردم و با اعتماد به نفس به خونوادم گفتم: «اصلا نگران نباشین. من اینقدر خوب بودم که تونستم دو روزه کارام رو اینجا انجام بدم و قبول بشم. الانم دیگه لازم نیست بیشتر از این اینجا بمونم و دارم برمی‌گردم.» خونوادم هم که به نظر قانع شده بودن، چیز خاصی نگفتن. منم سوار اتوبوس شدم تا برگردم خونه‌مون. خب وقتی برای یه هدفی دروغ میگی، مجبوری بازم دروغ بگی تا بالاخره به هدفت برسی. توی راه برگشت داشتم به این فکر می‌کردم که چطوری به دروغ گفتن ادامه بدم تا همه‌ی کارا به خوبی انجام بشه و بتونم به هدفم برسم. اینجا بود که بازم شیطون درونم دوباره دست به کار شد و برای روز‌های آینده سناریو چینی کرد laughing بالاخره به خونه و کاشونه‌ی خودم رسیدم و بعد از گذروندن دو روز سخت تو شهر غریب، یه نفسی چاق کردم. خونواده هم طبق معمول شروع کردن به سوال پرسیدن تا بفهمن توی این دو روز به من چی گذشت و بالاخره نتیجه مصاحبه‌ی کاری چی شد. منم با اعتماد به نفس بهشون گفتم که من تا ۱۰ روز دیگه رفتنی هستم.

ولی شرط رفتنم داشتن لپ‌تاپ بود تا بتونم سرکار توی شهر غریب درس بخونم و به سایت باگنامه هم برسم. اونام که فکر می‌کردن من تا چند روز دیگه رفتنی هستم، کم‌کم دست به کار شدن تا برام لپ‌تاپ بخرن. اما خودم و شیطون درونم به خوبی خبر داشتیم که بعد ۱۰ روز قرار نیست من جایی برم و اگه یه فکری نکنم، دستم رو میشه و به هدفم نمی‌رسم. خیلیا توی این سکانس ممکنه دستشون رو بشه و بند رو آب بدن ولی این تازه واسه‌ی من شروع یه فکر جدید بود. آغاز یه دروغ جدید که بیشتر از ۱۰ روز برام زمان بخره تا وقتی که خرم از پل رد بشه و به هدفم برسم. چند روزی گذشت و خوشبختانه یه آشنا پیدا کردیم تا بتونیم ازش به صورت اقساطی لپ‌تاپ مورد نظرمون رو بخریم. خونوادم ازم سوال می‌پرسیدن که چرا از کار و زمان رفتنم خبری نشد؟!؟! منم از بزرگی اسم اون شرکتی که به خاطرش تا تهران رفته بودم، استفاده کردم و بهشون گفتم: «اینا قراره از کل کشور نیرو بگیرن و به خاطر همین هنوز دارن مصاحبه می‌کنن. بعد از اینکه مصاحبه کردن‌ها تموم بشه،‌ تصمیم می‌گیرن از بین افرادی که توی مصاحبه قبول شدن،‌ چه کسانی رو استخدام کنن!»

با گفتن این دروغ که می‌تونست روند بازی رو به کلی به نفع استخدام نشدن من تغییر بده، ریسک بزرگی کردم. بعدش خونواده بهم گیر دادن. چون فکر می‌کردند من قراره استخدام بشم و تا ۱۰ روز دیگه برم سرکار. حالا باید یه دروغ دیگه می‌گفتم تا دروغ قبلی رو توجیه کنه و حرفام براشون قابل قبول بشه. می‌دونین، از یه جایی به بعد دیگه انجام کارای ناخوشایند هم می‌تونه برای آدم عادی بشه. درست مثل دروغ گفتن! خونوادم بهم مشکوک شده بودن و حالا باید یه دروغ دیگه می‌گفتم تا تیر خلاص رو بزنم. از اینجا به بعد باید خیلی روی حرفا و تک تک کلماتم دقت می‌کردم. دوباره خونوادم ازم پرسیدن: «تو که گفتی قبول شدی و تا ۱۰ روز دیگه باید بری... رفیقت گفته بود بعد از اینکه توی مصاحبه قبول بشی، دیگه استخدام میشی و باید بری سرکار... پس چی شد؟ حالا که میگی هنوز هیچی معلوم نیست!» توی این سکانس من و شیطون درونم دوباره تصمیم گرفتیم که از نقشه‌ی قبلی استفاده کنیم و برای توجیه دروغ قبلی، بریم و از بزرگی اسم شرکت استفاده کنیم cool در جواب سوال و جواب‌های خونوادم گفتم: «منم اولش مثل شما فکر می‌کردم چون رفیقم پشت تلفن پیاز داغش رو زیاد کرده بود تا من جذب کار بشم و قبول کنم که بیام. ولی بعدش رفتم اونجا و دیگه شرایط کار و استخدام شدن رو از نزدیک دیدم. الانم همونطور که قبلا گفتم، من توی مصاحبه قبول شدم. ولی خیلیای دیگه هم هستن که مثل من توی مصاحبه قبول شدن. الانم باید صبر کنیم تا ببینیم از بین اونایی که توی مصاحبه قبول شدن، چه کسانی استخدام میشن و چه کسانی استخدام نمیشن. اینم دیگه دست من نیست و تصمیم گیریش به عهده‌ی شرکته!!!» این دروغ دیگه تیر آخر ترکش من بود. البته بعد از گفتنش بازم خونوادم همون سوالات قبلی رو می‌پرسیدن و منم همون دروغ‌های قبلی رو تکرار می‌کردم تا اینکه بالاخره سوال پیچ کردن‌ها تموم شد و به خرید لپ‌تاپ نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدم laughing

چند روز بعد بالاخره اون اتفاقی که می‌خواستیم افتاد و به هدف شیطانی‌مون رسیدیم. اون روز من و شیطون درونم بخاطر پیروزی‌ای که به دست آورده بودیم خیلی خوشحال بودیم. چون این پیروزی خیلی بزرگتر از اونی بود که اصلا هیچوقت تصورش رو نمی‌کردیم! حالا که خرمون از پل گذشته بود، باید اون ماجرای استخدام شدن رو با یه شکست خیلی بد تموم می‌کردم. گذاشتم یه هفته‌ای از به دست آوردن اون پیروزی بزرگ بگذره و خبر استخدام نشدنم رو فوری ندادم. اینطوری باعث می‌شد طبیعی‌تر جلوه کنه و به راحتی کسی بهم مشکوک نشه! بعد سر به زیر و با یه قیافه‌ی غمگین رفتم پیش مامان و بابام و بهشون گفتم: «متاسفانه استخدام نشدم و بی‌انصاف‌ها از بین اون همه آدم که باهاشون مصاحبه کرده بودن، فقط ۳۰ نفر رو استخدام کردن cry» توی این سکانس خونوادم هم بخاطر مشکلات اقتصادی، بی‌کاری، پارتی بازی‌ها، دردسرهای استخدام شدن، کار پیدا نشدن و اینا، دروغ آخرم رو هم قبول کردن cool اونجا بود که بالاخره این دروغ گفتن‌ها تموم شد و یه آب خوش از گلوم پایین رفت. یه چند روزی همینطور گذشت تا اینکه یه شب تو باغ یکی از فک و فامیل دور هم جمع شده بودیم و داشتیم یه شام خونوادگی درست می‌کردیم. حتما توی خونواده‌های خودتون دیدین که وقتی پدرها و بزرگ‌های فامیل دور هم جمع میشن، همش راجب مسائل سیاسی و اقتصادی و اینا حرف می‌زنن و ول کن هم نیستن undecided

اون شب وسط همین حرفاشون بود که بحث به شرکت‌های بازاریابی شبکه‌ای رسید و فهمیدم که دوتا از شوهرخاله‌های منم چند سال قبل با دروغ به اینکار دعوت شدن و به بهونه‌ی کار دولتی رفتند تهرون و بقیش رو هم که خودتون می‌دونین. این چیزی بود که من تا اون موقع نمی‌دونستم و باعث شد آخر داستان به کلی عوض بشه. بعد از اون شب، این فکر که حقیقت رو به خونوادم بگم و این دروغ رو تا آخر عمرم ادامه ندم، توی ذهنم رشد کرد. در نهایت یه روز که خونه خلوت بود و برادر و خواهرم پیش ما نبودن، دل رو به دریا زدم و رفتم تا حقیقت رو به پدر و مادرم بگم. یکم استرس داشتم و نگران اتفاقات بعدش بودم. نگران واکنش خونوادم بعد از شنیدن حقیقت بودم. ولی دیگه مهم نبود، چون من یه ذره دیووونه هستم و تصمیم گرفته بودم که حقیقت رو بگم laughing با اینکه کسی به ماجرای تهران رفتنم شک نکرده بود و دیگه پیگیرش نبودن، ولی انتخاب کرده بودم که دوباره آدم خوبه باشم و نمی‌خواستم که حقیقت تا آخر عمرم مخفی بمونه! تهش هم هرچی که می‌خواست بشه. بالاخره هر دروغی یه بهایی داره و تهش همه یه روزی باید بخاطر دروغ‌هایی که گفتیم تاوان پس بدیم. منم انتخاب کرده بودم که تا بیشتر از این دیر نشده بود، تاوان پس بدم. بالاخره رفتم پیش مامان و بابام و شروع به مقدمه چینی کردم تا در نهایت حقیقت کل ماجرا رو بهشون گفتم. پدر و مادرم حسابی شوکه شده بودن. ولی من بیشتر از اونا شکه شده بودم surprised چون با خودم می‌گفتم الانه که سرم رو بگذارن لب باغچه و مثل گوسفند قربونیم کنن!!! ولی در کمال تعجب هیچ اتفاق خشونت آمیزی نیفتاد smile

از طرف دیگه خوشحال هم بودن که پسرشون تونسته بود توی این شرایط تصمیم درست رو بگیره و مثل برادرش که ۸ سال عمرش رو توی این شرکت‌های بازاریابی شبکه‌ای تلف کرده بود، عمل نکنه laughing خلاصه چند ساعت بعد از گفتن حقیقت،‌ شرایط به حالت عادی برگشت و همگی دوباره به زندگی‌مون ادامه دادیم. اما بعد از همه‌ی این ماجراها، توی شرایط بد اقتصادی و اوج گرونی، من به چیزی رسیدم که اصلا هیچوقت تصورش رو هم نمی‌کردم. ببینین، چند سال پیش بود که من کنکور دادم و توی رشته‌ی مهندسی کامپیوتر قبول شدم. بعدش رفتم دانشگاه راه دور و از خونه و خونوادم حسابی دور شدم. اما بدون لپ‌تاپ ترم اول رو تموم کردم و نزدیک بود ترک تحصیل کنم تا اینکه شوهرخالم برام یه لپ‌تاپ دست دوم خرید و من دوباره به زندگی برگشتم. البته اینم زیاد طول نکشید و بعد از یه سال اون لپ‌تاپ دچار مشکل شد و سوخت. بعد از اون من دوباره برای یه سال بدون لپ‌تاپ زندگی کردم و با هرسختی‌ای که شده بود به کارم ادامه دادم.حتی یه کمپین حمایت مالی هم درست کردم ولی اونم نتیجه نداد. بعد از اون کمپین حمایت مالی نشستم با خودم فکر کردم و به اشتباهم پی بردم. اشتباهم اینجا بود که من به یه مشکل بزرگ توی زندگیم برخورده بودم و به جای اینکه از خدا کمک بخوام، مستقیم رفتم و از بنده‌هاش درخواست کمک کردم cry بعد از اون روزا هنوز توان خرید لپ‌تاپ رو نداشتیم و قیمت‌ها همچنان به صورت نجومی رشد می‌کردن. هر روز که پیش می‌رفت، بیشتر توی ناامیدی غرق می‌شدم و حتی لپ‌تاپ‌های اقتصادی هم داشت برامون رویایی و دست نیافتنی می‌شد!!!

قیمت‌ها به قدری نجومی شده بودن که حتی از خرید هارد اکسترنال ۱ ترابایت هم ناامید شده بودم. اما بعد از همه‌ی این روزای سختی که گذشت، درست توی اوج گرونی خدا به کمکم اومد و بهترین‌ها رو بعد از سه سال تحمل سختی‌ها و مشکلات، نصیب من کرد. منی که اصلا فکرشم نمی‌کردم بتونم یه لپ‌تاپ پلاستیکی و اقتصادی بخرم، توی بدترین شرایط اقتصادی و اوج گرونی صاحب یه لپ‌تاپ مک‌بوک ایر m1 شدم. منی که حتی از خرید هارد ۱ ترابایت هم ناامید شده بودم، صاحب یکی از بهترین‌ هارد‌های ۲ ترابایتی بازار شدم. اونم درست وقتی که با افزایش جهانی قیمت هارد روبه‌رو شدیم. و این اتفاقی هست که اصلا منطقش رو درک نمی‌کنم. اگه به نظرتون همه‌ی اینا تصادفیه، خب می‌تونست طی این سه سال این تصادف رخ بده. بالاخره سه سال زمان کمی نیست. حتی می‌تونست اون زمان که قیمت‌ها ارزون بود این تصادف رخ بده. ولی اینکه بگذاره بعد از گذشت سه سال و درست توی اوج گرونی و ناامیدی رخ بده، فکر نمی‌کنم که فقط یه تصادف ساده باشه. با دروغ گفتنام به خیال خودم زرنگی کرده بودم laughing ولی الان که بهش فکر می‌کنم، می‌بینم که پیوندهای زندگی خیلی پیچیده‌تر و محکم‌تر از این حرفاست که ما بتونیم منطق پشت همه‌ی اتفاقاتی که برامون می‌افته رو با دانش محدود خودمون درک کنیم. در نهایت درست تو جایی که حتی فکرشو هم نمی‌کنیم، خدا به کمک‌مون میاد و بهترین‌ها رو برامون رقم می‌زنه (البته بستگی داره که رابطه‌ی ما با خدامون چطور باشه smile).

ولی خب شاید بعضیاتون با خودتون فکر کنین که من یه شیاد دروغگو بیش نیستم که واسه یه لپ‌تاپ فسقلی، حتی به مامان و باباش هم دروغ گفته و هزار یه جور فکر ناجور دیگه که برام مهم نیست laughing توی اون لحظه که خیلیا درکش نمی‌کنن، من بودم و این انتخاب. از انتخابی هم که برای بقای خودم توی این شرایط افتضاح زندگی و اقتصادی کردم، اصلا پشیمون نیستم. چون من انتخاب کردم که توی این همه سختی و بدختی که هرروز بیشتر و بیشتر هم میشه، زنده بمونم! چون من تو یه لحظه و بدون دلبستگی، تونستم قید همه‌ی چیزایی که با دروغ به دست آوردم رو بزنم و انتخاب کنم که خوب باشم! راستی اگه یه روزی یکی بهتون پیشنهاد کار دولتی با حقوق و بیمه و مزایا داد، یادتون باشه که راحت گول نخورین و یاد این اتفاقاتی که واسه‌ی من و امثال من افتاد، بیفتین wink

آخرین ویرایش در چهارشنبه, 09 تیر 1400 ساعت 15:44
محتوای بیشتر در این بخش: « وب‌ سایت باگنامه یک ساله شد

نظر دادن

پر کردن بخش های ستاره دار (*) ضروری است! لطفا هنگام ارسال نظرات خود، عفت کلام را نیز رعایت فرمایید 😀